السيد محمد حسين الطهراني
142
نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى)
ظهر مانده بود . مردى در آن أنبار براى خريد كتاب آمده ، و كمربند چرمى خود را روى زمين پهن كرده بود ؛ و مقدارى از كتابهاى ابتياعى خود را بر روى كمربند چيده بود ؛ از قبيل قرآن ، و مفاتيح ، و كليله و دمنه ، و بعضى از كتب قصص و رسائل عمليّه و مشغول بود تا بقيّهء كتابهاى لازم را جمع كند ؛ و بالأخره پس از إتمام كار ، مجموع كتابها را كه در حدود پنجاه عدد شد ، در ميان كمربند بست ؛ و آماده براى خروج بود كه : ناگهان گفت : حبيبم الله . طبيبم الله يارم . يارم . جونم . جونم . چون نگاه به چهرهاش كردم ، ديدم . خيلى قرمز شده ، و قطراتى از عرق بر پيشانيش نشسته ؛ و چنان غرق در وجد و سرور است كه حدّ ندارد . گفتم : آقا جان ! درويش جان ! تنها تنها مخور ، رسم أدب نيست ! شروع كرد يك دور ، دور خود چرخ زدن ؛ آنگاه با صداى بلند و سوزناك اين أبيات از باباطاهر عريان را بسيار شيوا و دلنشين خواند : اگر دل دلبر دلبر كدام است ؟ * و گر دلبر دل دل را چه نام است ؟ دل و دلبر بهم آميته وينم * نذونم دل كه و دلبر كدام است ؟ * * * دلى ديرم خريدار محبّت * كز او گرم است بازار محبّت لباسى بافتم بر قامت دل * ز پود محنت و تار محبّت غم عشقت بيابونپرورم كرد * هواى بخت بىبالوپرم كرد بمو گفتى صبورى كن صبورى * صبورى طرفه خاكى بر سرم كرد * * * به صحرا بنگرم صحرا ته وينم * به دريا بنگرم دريا ته وينم بهرجا بنگرم كوه و در دشت * نشان از قامت رعناته وينم